تبليغاتX
پلی به نام زندگی

پلی به نام زندگی

در فضایی که به سیمرغ ببالد مگسی عشق پرواز مرا کشت خدایا قفسی

To love someone means to see them as God intended them.
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است

To love someone is to look into yhe face of God.
دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند

The hour of departure has arrived,
and we go our ways I to die and you to live.
Which is the better, only God knows.
هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود
من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است


Live in such a way that those who know you but
don't know God will come to know God because they know you.
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند


A baby is God's opinion that life should go on.
نوزاد مشیت خداست بر ادامه زندگی

You don't cleanse your heart to come to God,
you come to God to cleans your heart.
شما قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید
شما به سوی خدا می روید که قلب تان پاک شود

God is not what you imagine or what you think you underestand.
If you underestand you have failed.
خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید
اگر می فهمید در اشتباهید


Prayer is conversation with God.
دعا گفتگو با خداست

I have learned to thank God for
answering my prayers with " no " or " not now " .
یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با " نه " و " حالا نه " پاسخ می دهد

The sole purpose of this human life in nothing
but the realization of God.
تنها هدف از این زندگی انسانی، شناختن خداست

God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
the courage to change the things I can,
and the wisdome to distinguish the one from the other.
خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گريه کرد، زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود

 
كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود كه براي بيان كردنش نياز به شهامت نبود
کاش روزی میرسید که زندگی برای من بود و نه من برای زندگی ،
آن روز که من به پناهی احتیاج داشتم هیچ کس نبود که دستان سرد مرا بگیرد. ولی امروز در پس پرده ی تردیدم .
نمیدانم روزگار چگونه میگذرد فقط میدانم در حال گذر است.
من گل شقایقی هستم که عشق را فراموش کرده ام شاید هم بی وفایی روزگار عشق را از من گرفته....!
اما نجوایی از دور مرا به خود میخواند نمیدانم به طرفش بروم یا از آن حذر کنم هر چه هست زیباست
 
 

حق یارتان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:41  توسط ناشناس  | 

تقدیم به ملیکا کوچولوی عزیز و دوست داشتنی 

 

به راستی چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها

درزمان گریستن قلب ها وتظاهر به خوشحالی دراوج غمگینی

وچه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی و

بی یاوری درحالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت

ندارد، اما چه شیرین است درخاموشی وتنهایی

به حال خود گریستن، وباز هم نفرین به تو ای سرنوشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 6:35  توسط ناشناس  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:38  توسط ناشناس  | 

 

زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخر عمر من با تو هستم

از او پرسیدم کیستی جواب داد غم هستم

و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سرگرم می شوم

ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:55  توسط ناشناس  | 

به رسم امانت بگیم این مطلب از ما نیست جایی خوندیم ولی هر چی گشتیم اسمی از نویسنده اش نبود چون قشنگ بود ما هم تو وبلاگمون گذاشتیم

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آب گل آلود» بگوييد: حوزه عمليات شيلات!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آتش» بگوييد: ويزاي سفر به خاكستر!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آسانسور» بگوييد: تاكسي ديواري!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آفتابه» بگوييد: انبر!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آفتابه» بگوييد: منشور! 

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آينه» بگوييد: ريشخندي از روبرو!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «آينه» بگوييد: من درش پيدا!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «اولاد» بگوييد: تسلي دل و آزار جان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «بچه گربه» بگوييد: نيمكت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «بربري» بگوييد: بيسكويت تركي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «بغض» بگوييد: ديباچه هق هق!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «بهشت» بگوييد: آنچه نبينيد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «پاك كن» بگوييد: مالش بر دانش!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «پاي گربه» بگوييد: پاكت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «پرايد» بگوييد: ژيان تحت ويندوز!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «تسبيح» بگوييد: آلت عبادت!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «تلويزيون» بگوييد: ناطق نوري!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «توالت فرنگي» بگوييد: انجام!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «توالت» بگوييد: زورخانه انفرادي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «تولد» بگوييد: نوبر حيات!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چاپلوس» بگوييد: لبخند تا اطلاع ثانوي!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چاقو» بگوييد: تو دل برو!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چاه توالت» بگوييد: انگور!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چنگال» بگوييد: قاشق تابستاني!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «چنگال» بگوييد: يكي بود، يكي نبود!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «حمام» بگوييد: پاكستان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «ختم روزگار» بگوييد: كسي كه بي‌علت سياه مي‌پوشد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «خنجر» بگوييد: هر چه از دوست رسد نيكوست!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «خواب» بگوييد: عيش بي‌نوايان!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «خياط» بگوييد: كسي كه جامه به اندازه ندوزد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «در توالت فرنگي» بگوييد: سرانجام!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دربازكن» بگوييد: تقوا!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دكتر» بگوييد: كسي كه همه را بيمار خواهد!

زين پس به جاي واژه غريب و نامانوس «دكمه يقه» بگوييد: دكمه عقيدتي!

 
ادامه در وبلاگ دوست مهربونم ناز نازو    http://pol-gozar.blogfa.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:55  توسط ناشناس  | 

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.

اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .بدترين شكل دلتنگي

براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به

اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.به چيزي كه گذشت غم مخور ، به

آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط

مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.خود را به فرد بهتري تبديل كن و

مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي

او تو را بشناسد .زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد

كه انتظارش را نداري .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 13:54  توسط ناشناس  | 

 حسین (ع)وقتی این گرداب مردمی را که گرد خانه ی

خدا میگردند و سنت ابراهیم را وسنت پیغمبر را انجام

میدهند میبیند اینها را ترک میکند و میاید تا پرشکوه و

عظیم بمیرد و اول هم اعلام مرگ میکند و میبیند انها

همینجور مشغول چرخیدن هستند-سنت ابراهیم است

سنت رسول خداست حج است کجا برویم!-و حسین با

نا تمام گذاشتن حج که بزرگترین عبادتیست که اسلام

بدان میخواند با ناتمام گذاشتن این سنت میخواهد اعلام

کند که:روح از بین رفته,به کالبد معطل نباشید,هدف و

جهت نابود شده بیهوده نچرخید....

و حسین میگوید:من انچنان میمیرم و انچنان خودم و

خانواده ام را و بچه هایم را و همه ی پیوندها و نیازها و

خویشاوندان و وابستگی هایی که به زندگی دارم در

شورانگیزترین حادثه نابود میکنم تا اگر نمیتوانم حکومت

شرک و دین را در لباس توحید بشکنم ,محکوم کنم...

 

دکتر علی شریعتی(بینش تاریخی شیعه)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:17  توسط ناشناس  | 

اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج ما می برد؟ اگر تو نبودی سلام راکه به لبخند

 

 پاسخش میداد؟ نگاه منتظرم راه برنگاه که می بست؟ ز پشت پنجره چشمان من که را

 

می جست؟ اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟ سرای خاطره ام راز

 

دارکه می بود؟ اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد

 

 

با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل بارش بارون تو كوير مثل رويش دوباره چمن

 

 روي تن يخ زده زمين پير، تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير از تن خسته ی من

 

گرد غربت را بگير مثل خورشيد بزن و آبم كن مثل لالايي شب خوابم كن به تن خسته

 

بزن رنگ دگر دل ما را تو ببر تا به سحر.

 

            ((یادگاری از یک دوست))                  غریب آشنا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:14  توسط ناشناس  | 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست.
نگفتم:عزیزم این کاررا نکن.
نگفتم:برگرد
ویک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته ومن
تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم
نگفتم عزیزم .متاسفم
چون من هم مقصر بودم .
نگفتم :اختلاف ها را کنار بگذاریم.
چون تمام آنچه که میخواهیم عشق ووفاداری ومحبت است.
گفتم :اگرراهت را انتخاب کرده ای
من آن را سد نخواهم کرد. .
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی را که نگفتم .می شنوم.
اورادرآغوش نگرفتم واشک هایش را پاک نکردم
نگفتم :اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود .
فکر می کردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد.
اما حالا تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم .
نگفتم: بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف میزنیم .
نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم :خدا نگهدار.موفق باشی.
خدا به همراهت .او رفت.
ومرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:8  توسط ناشناس  | 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

 

             (سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن ودیدن یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک ولغزان است.

وگردستِ سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است؛

 

نفس ، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار استد پشت چشمانت.

نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم

زچشمِ دوستان دور یا نزدیک؟

 

 

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است................آی........

دمت گرم وسرت خوش باد!

سلامم راتوپاسخ گوی،در بگشای!

 

منم من، میهمان هرشبت، لولی وشِِِِِِِِ مغموم.

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ی رنجور.

نه از رومم، نه اززنگم، همان بی رنگِ بیرنگم.

بیا بگشای در بگشای دلتنگم.

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

تگرگی نیست،مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی،صحبت سرما ودندان است.

 

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جدا بگزارم.

جه میگویی که بیگه شد،سحر شد بامداد؟

فریبت میدهدبراین سرخیِ بعد از سحر گه نیست.

حریفا!گوشِ سرما بردست این،یادگارِ سیلی سردِ زمستان است.

وقندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده،

به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه تویِ مرگ اندوه،پنهان است.

حریفا رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان، دستها پنهان؛

نفس ها ابر، دل ها خسته وغمگین،

درختان اسکلت های